تأثيرگذاري فضاي بينالمللي
اين عينيت تاريخي را بايد برجستگي فراوان اعطا كرد كه شرايط بينالمللي تأثير فراوان در حيات دادن به رفتارهاي جهاني را داراست. كشورها به ضرورت پيشينهي تاريخي، ويژگيهاي جغرافيايي، كيفيت منابع، سطح تكنولوژيك و ارزشها كه بسترساز هويت ملي هستند و در كنار آنها با توجه به خصلتهاي رهبران، به تعريف منافع ملي ميپردازند. چگونگي عملياتي نمودن منافع تعريف شده، بستگي فراوان به ماهيت شرايط بينالمللي دارد و از سويي ديگر موفقيت يا شكست در تحقق آنها تا حدود زيادي به ماهيت و ويژگيهاي فضاي حاكم در صحنهي بينالملل مرتبط است. كشورهاي برتر نظام بينالملل به وسعتي فزونتر متأثر از اين موضوع هستند، چرا كه آنها از يكسو نقش محسوستري در حيات دادن به كيفيت محيط بينالملل دارند و از سويي ديگر بهلحاظ جايگاه بهوضعيتي عميقتر از آن متأثر ميگردند. ايالات متحدهي آمريكا از 1935 بهوضوح به ايفاي نقش جهاني پرداخت. برعهدهگيري مسؤوليت فرا قارهاي، بايد برآمده از ضرورتهاي داخلي و الزامات بينالمللي قلمداد گردد و به علل بسيار منطقي، در اين مقطع تاريخي، اروپا محور توجه قرار گرفت و مناطق ديگر در رابطه با منافع جهاني آمريكا در منطقهي اروپا به تعريف گرفته شدند. در اين چارچوب نظري خاورميانه كه در برگيرندهي كشورهاي عرب و غيرعرب از شمال آفريقا تا جنوب خليج فارس است، در ديدگاه طراحان آمريكايي مطرح گرديد. هدف، حفظ ثبات - به هر قيمتي - در اين جغرافياي غيرهمگون بود تا منابع و انرژي آمريكا كاملاً در دفاع از منافع اين كشور در جغرافياي استراتژيك اروپا هزينه گردد. ايجاد و تداوم ثبات سياسي به هر قيمتي منجر به حمايت بلامنازع آمريكا از تمامي رژيمهايي شد كه در بستر مبارزه با كمونيسم، به سياستهاي سركوبگرايانه متوسل شدند و فضاي گفتمان سياسي را بهشدت محدود و يكجانبه نمودند. گره خوردن منافع ملي آمريكا با منافع فردي رهبران اقتدارگراي كشورهاي طرفدار آمريكا در منطقهي خاورميانه اين امكان و فرصت استراتژيك را در اختيار اين كشورها قرار داد كه تمامي حركتهاي اصلاحطلبانهي داخلي را در تمامي حيطههاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي به سخره بگيرند و آنها را با شدت سركوب كنند.
مبارزه با كمونيسم در بستر اقتدارگرايي
فضاي خفقان حاكم در قلمرو خاورميانه با وجود اينكه در تعارض كامل با ارزشهاي بيان شده بهوسيلهي رهبران آمريكايي بود وليكن از حمايت علني و ضمني آمريكا برخوردار گرديد، توجيه آمريكاييان كه به شفافترين شكل در اواخر دههي 1970 به وسيلهي جين كركپتريك در مقالهاي جنجال برانگيز مطرح شد بر اين اساس استوار بود كه براي جلوگيري از نضجگرفتن و قدرتيابي كمونيستها ضرورت حكم بر چنين سياستي ميداد. از اين ديدگاه از نظر كيفي تمايز فراواني بين استبداد برآمده از عملكرد كشورهاي دوست آمريكا متوسل به اقتدارگرايي و كشورهاي طرفدار شوروي درگير اين روش وجوددارد؛ چرا كه در نهايت بهلحاظ عملكرد سياسي در ديكتاتوريهاي غيركمونيستي فرصت براي تحقق آزادي و رفاه با جلوگيري از رشد و نمو كمونيسم بنيان ميگردد. آنچه سياست آمريكا در منطقهي خاورميانه را حيات تئوريك اعطا كرد، ضرورت مبارزهي همهگير با كمونيسم به هر قيمتي بود. در بطن چنين سياستي بود كه آمريكا با توجه به شرايط حاكم بر كشورهاي منطقه از نقطهنظر معيارهاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي به اين نتيجه رسيد كه منطقيترين و مطلوبترين روش براي تأمين منافع با حداقل هزينه، سياست سركوب داخلي بهوسيلهي ساختارهاي قدرت اقتدارگرا است. از نقطهنظر طراحان سياست خارجي آمريكا، آنچه منافع آمريكا را در منطقه تهديد ميكرد، خطر كمونيسم جهاني به رهبري اتحاد جماهير شوروي بود و بههمين روي ميبايستي تمامي روزنههاي احتمالي داخلي در كشورهاي خاورميانه براي رخنهي شوروي بسته شود و اين نيز تنها از طريق سياست ثباتو با حيات دادن به يك جامعهي بستهي سياسي امكان پذير بود. اين ترس وسيع در بين تصميمگيرندگان آمريكايي وجود داشت كه كشورهاي منطقه فاقد ظرفيت لازم و كافي براي حركت دموكراتيك در جهت حل و فصل معضلات اجتماعي هستند و ضرورت دارد كه سـياست هدايت از بالا بهوسيلهي رهبران، با تكيه بر ابزارهاي غيردموكراتيك براي حركت بهسوي مدرنيته حيات يابد. در سطح سياسي در منطقه اين باور وجود داشت كه معيارهاي ارزشي غربي كه مبتني بر احترام به آزاديهاي فردي و مشاركت وسيع در دگرگونيهاي ضروري اجتماعي هستند، در صورت پيادهشدن منجر به سقوط تمامي رژيمهاي منقطهاي و پاگرفتن رژيمهاي چپگراي طرفدار شوروي و اصولاً انواع گوناگون رژيمهاي مليگراي افراطي متمايل به گرايشهاي چپ خواهد شد. هراس از كميسيون جهاني به رهبري شوروي، فضاي رواني ضروري و لازم را براي حمايت همهجانبهي آمريكا از رژيمهاي غيردموكراتيك در منطقه بهوجود آورد. در راستاي تداوم رژيمها بود كه اصولاً هيچگونه حركتي در جهت فضاسازي لازم براي متحول شدن بافتهاي ارزشي بومي صورت نگرفت. رژيمهاي اقتدارگرا با تكيه بر اين بافتهاي ارزشي بود كه به توجيه سياستهاي خود در برابر تودهها ميپرداختند و با استناد به اين ارزشها بود كه اقتدارگرايي تفسير و تبيين ميگرديد. بههمين روي بود كه از نظر بسياري از مردم رابطهي يكسويهي حكومت و تودهها طبيعي جلوه ميكرد و اقتدارگرايي كه مورد حمايت همهجانبهي آمريكا بود بهعنوان بازتاب طبيعي حيات اجتماعي قلمداد ميگرديد. محققاً آنچه ميتوان بيان داشت، اين واقعيت كتمان ناپذير است كه آمريكا موفق شد از طريق حمايت گسترده از رژيمهاي اقتدارگراي مستقر در منطقه از شكلگيري رژيمهاي كمونيستي جلوگيري كند و در بسياري مواقع با ايجاد كمربندي از كشورهاي دوست، از قدرت عمل و فعاليتهاي رژيمهاي ضد آمريكايي در منطقه كه متوسل به گرايشهاي مليگرا بودند بكاهد؛ اما به ضرورت اين سياست فضاي داخلي بهشدت مستعد حركت بهسوي سنتهاي بومي براي تعريف شرايط حاكم بر اجتماع گرديد.
مبارزه با اقتدارگرايي در بستر دموكراسي
تغيير فضاي بينالمللي بهدنبال اضمحلال كمونيسم در شكل جغرافيايي- شوروي - و شكل ارزشي آن، منجر به اين گرديد كه ضرورت بـازنگـري در سياست آمريكا در منطقهي خاورميانه از اهميت كليدي برخوردار گردد. اضمحلال شوروي بايد بهمعناي يكپارچگي سياسي - اقتصادي اروپا در شكل وسيع آن و الحاق تمام و كمال اين جغرافيا در سيستم اقتصادي جهاني و سيستم ارزشي ليبراليسم تلقي گردد. با موفقيت آمريكا در اين حيطه كه بن مايهي سياست خارجي آمريكا بعد از پايان جنگ دوم جهاني بود، به ضرورت، نگاه آمريكا متوجهي منطقهي خاورميانه گرديد. بهتدريج از 1991 به بعد شاهد توجه عميقتر و وسيعتر اين كشور به منطقه ميگرديم. با قدرتيابي نومحافظهكاران در آغازين هزارهي سوم تحول تئوريكي كه آغاز گشته بود كاملاً نهادينه گرديد و منطقه بهعنوان محور استراتژي جديد آمريكا در هزارهي سوم مطرح شد، آمريكا هدف خود را دقيقاً تداوم استراتژي خود در اروپا ميداند و آن هم يكپارچه ساختن هويت ارزشي منطقه در قالب ارزشهاي ليبرال و يكپارچه ساختن ساختار اقتصادي منطقه در قالب سيستم سرمايهداري است. اين براي آمريكاييان وضوح فراوان يافت كه هرچند آنها موفق شدند با حمايت از رژيمهاي اقتدارگرا به ضرورت نياز به ثبات سياسي در منطقه، از قدرتيابي انديشههاي كمونيستي و چپگراي ماركسيستي جلوگيري كنند اما در عينحال با دنبال كردن اين سياست از حيات يافتن تحولات ضروري تاريخي براي متحول ساختن بافتهاي ارزش حاكم و چارچوبهاي اقتصادي جلوگيري كردهاند. اين بدان معناست كه با اضمحلال كمونيسم و ايجاد فضاي باز بينالمللي فاقد رقابت ايدئولوژيك، اين فرصت براي عناصر بومي و انديشههاي بومي، ايجاد شد كه به ابراز وجود بپردازند. اين انديشه بهطور طبيعي بهجهت حمايت آمريكا از سياستهاي خفقانآور دهههاي متمادي دوران جنگ سرد، ماهيتي ضد آمريكايي و مخالف با ارزشهاي مورد حمايت آمريكا پيدا كرد. اين بهمعناي نضجگرفتن تفسيرهاي بهشدت غيرليبرال از كيفيت حيات در حيطههاي اقتصادي سياسي و فرهنگي گشت، بادرك اين واقعيت بود كه بهيكباره آمريكاييان به اين نكته وقوف يافتند كه براي مبارزه با نضجگرفتن اين چارچوب فكري متناسب با عصر فقدان مبارزهي ايدئولوژيك در سطح جهاني بايد به سياستهايي كاملاً متفاوت روي آورند. نياز به حفظ ثبات به هر قيمتي كه شاهبيت عصر دو قطبي بود يكباره كنار گذاشته شد و سياست اشاعهي دموكراسي، همراه با احتمال متزلزل ساختن ثبات، محور استراتژي منطقهاي آمريكا قرار گرفت. اين سياست از آنروي مطلوب جلوه كرد كه براي آمريكاييان اين نگاه وجود دارد كه ضرورتاً اين سياست ممكن است منجر به متزلزل ساختن رژيمهاي طرفدار اين كشور در منطقه گردد اما بهجهت اينكه رقيب جهاني براي اين كشور وجود ندارد، در صورت ايجاد بحران و خلاء، قدرتي مخالف آمريكا وجود ندارد كه آن را پركند؛ بنابراين خطري منافع اين كشور را تهديد نخواهد كرد. اين باور وجود دارد كه شرايط بينالمللي گزينهاي جز حركت بر بستر دموكراسي براي ايجاد ثبات را مقبول نمييابد. هرچند كه در كوتاهمدت اقدام در اين مسير ممكن است ثبات سنتي را بهخطر بياندازد، وليكن در بلندمدت گزينهاي جز اقدامات دموكراتيك براي تحقق ثبات سياسي وجود نخواهد داشت. طرح خاورميانهي بزرگتر اصولاً با اين نگاه شكلگرفت كه بهلحاظ جهانشمولي ارزشهاي دموكراتيك در منطقهي خاورميانه بهجهت فضاي مساعد بينالمللي، گزينهاي جز تأمين منافع از طريق ايجاد تحولات دموكراتيك وجود ندارد. اين نگرش تئوريك در طول يك دههي اخير شكل گرفته است كه مطلوبترين و كمهزينهترين چارچوب براي تأمين منافع آمريكا در استراتژيكترين منطقه در جغرافياي جهاني فشار بيروني براي شكل دادن به اصلاحات در قالبهاي دموكراتيك و ارزشهاي غيربومي است.
در استراتژي جهاني آمريكا، فشار بيروني براي شكل دادن به اصلاحات در قالبهاي دموكراتيك و ارزشهاي غيربومي است. تصميمگيرندگان آمريكايي اين نگرش را دارند كه شرايط بينالمللي بهشدت مستعد اين سياست و اين منطق است. الگوهاي قدرت در صحنهي بينالمللي بهگونهاي هستند كه جايگاه شامخي در اختيار آمريكا قرار داده و آزادي عمل فراواني براي اين كشور قايل هستند كه از قابليت مديريت هزينههاي اجراي چنين سياستي برخوردار باشد. هيچگونه تلاشي براي رقابت با اين كشور در بين قدرتهاي بزرگ، از روسيه و چين گرفته تا فرانسه و آلمان، به چشم نميخورد و اصولاًٌ بهنظر ميرسد كه بهدلايل واضح استراتژيك و بنيادي، اصولاً كشورهاي مطرح نظام بينالملل اولويت را به حيطههاي اقتصادي براي حياتدادن به كيفيت روابط خود قرار دادهاند. در بستر اين واقعيات بيـنالمللي است كه بايد به فضاي جهاني حياتدهندهي طرح خاورميانهي بزرگتر دقت شود.
آمريكاييان خطري از بيرون احساس نميكنند و بههمين روي در صدد هستند كه در بستر اين طرح، خطرات درون منطقه را كه متوجهي منافع آنها است از طريق اشاعهي دموكراسي از بين ببرند. در بطن مبارزه با كمونيسم اين فرصت ايجاد نشد كه اصلاحات شكل بگيرد؛ چرا كه هميشه ترس از اين بود كه كمونيستها به قدرت برسند و اين باعث شد كه نيازهاي طبيعي در اين ممالك براي اصلاحات نابود گردند. سقـوط كمـونيسم اين فرصت را براي نيروهاي بومي فراهمكرد كه خواهان قدرت با توسل به سنتهاي بوميگردند كه اين عملاً بهمعناي برخورد با خواستهاي آمريكا چه در منطقه و چه در جهان است. بههمين روي اين نظر قوت گرفت كه ميبايست با اجراي اصلاحات دموكراتيك فرصت اجراي اصلاحات به شيوههاي ديگر گرفته شود. آمريكا با سياستهاي خود در طول دوران جنگ سرد عملاً اين فرصت را به رژيمهاي حاكم در منطقه داد كه در جهت حفظ خود بر سرير قدرت مانع بر سر راه رشد طبيعي و منطقي تحولات از درون جامعه و نيازهاي برآمده از الزامات تحول روابط اجتماعي ايجاد كنند. اين سياست كه بهعلت ترس از كمونيسم در بين آمريكاييان و ترس از دست دادن قدرت در بين حاكمان منزلت يافته بود، به ضرورت ماهيت خود، اجازهي رشد به نيروهاي اجتماعي خواهان اصلاحات فراتر از سنتهاي غيرپويا را نداد. اما فروپاشي نظم قديم در صحنهي بينالمللي باعث شد كه حركت در داخل اجتماعات، در جهت اصلاحات فرصت تبلور يابد وليكن با تأكيد بر تكيه به سنتهاي بومي در شكل غيرپوياي آن در جهتدادن به اصلاحات در ساختارهاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي بهوسيلهي بخش وسيعي از نيروهاي داخلي قرار گرفت. با درك اين نكتهي مهم بود كه آمريكاييان به اين نتيجه رسيدند حال كه شرايط بينالملل اين امكان را به آنها ميدهد كه هراسي از خلاء احتمالي از اعمال سياستهاي مبتني بر ارزشهاي غربي نداشته باشند، بهتر است كه سياست اشاعهي دموكراسي را براي بسترسازي لازم، در جهت متحول ساختن جوامع خاورميانه در راستاي ارزشهاي ليبرال در ابعاد اقتصادي سياسي و فرهنگي آن دنبال كند. طرح خاورميانهي بزرگتر از يكسو با توجه به فضاي بينالمللي و هژموني آمريكا در متن آن شكل گرفت و از سوي ديگر براي مبارزه با اصلاحات ضروري همهگير در ممالك خاورميانه بر مبناي سنتهاي بومي حيات يافت. با درك اينكه محيط بينالمللي اين فرصت را به آنها اعطا ميكند كه بدون دغدغه از رقابت قدرتهاي بزرگ ديگر براي كسب نفوذ سياسي اقدام كنند و درك اين كه اگر به جهتگيري اصلاحات در منطقهي خاورميانه براساس الگوهاي ارزشي خود بپردازند، مواجه با قالبها و الگوهاي متعارض با منافع خود خواهند گرديد، ضروري يافتند كه اشاعهي دموكراسي را در دستور كار خود در قالب طرح خاورميانهي بزرگتر قرار دهند. طرح خاورميانهي بزرگتر در واقع پادزهر سياستهاي آمريكا در دفاع از رژيمهاي اقتدارگرا بهخاطر دغدغه براي ثبات و مبارزه با شوروي در طول دوران جنگ سرد است. سياست سد نفوذ و تجلي آن در خاورميانه باعث شد كه در داخل ممالك خاورميانه فرصت براي اصلاحات ساختاري و ارزشي در بطن تعاملات اجتماعي بهشكل طبيعي و منطقي و در عين حال بومي آن حيات نيابد. امروزه بهلحاظ اين كاستي، شاهد رشد نيروهاي بومي خواهان اصلاحات با تكيه بر ارزشهاي سنتي هستيم كه بهلحاظ ماهيت به شدت آمريكا ستيز و در تعارض با ارزشهاي غربي است. آمريكا با ارايهي طرح خاورميانهي بزرگتر در صدد است كه حركت اصلاحي در منطقه را بر اساس الگوهاي مورد نظر خود شكل دهد و از اينكه بستر تحولات بر مبناي ارزشهاي سنتي شكل بگيرد، جلوگيري كند. بنابراين پر واضح است كه شاهد تعارضات و بيثباتي فراوان در منطقه باشيم؛ چرا كه آمريكا در صدد شكلدادن به هويت مبتني بر ارزشهاي ليبرال در منطقه در بستر طرح خاورميانهي بزرگتر است و بخشهايي از جمعيت در كشورهاي منطقه، خواهان تداوم هويت خود بر بستر ارزشهاي سنتي و بومي هستند. اين تعارض ديدگاه ،بهطور طبيعي بيثباتي و مناقشه را چه در داخل كشورهاي منطقه و چه در بين اين كشورها اجتنابناپذير ساخته است. |
_
*| استاديار دانشگاه علامه طباطبايي
درباره وبلاگ

منوي اصلي
نوشته هاي پيشين
آمار وبلاگ
![]()
Powered By
BLOGFA.COM
