در قير شب
ديرگاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
.بانگي از دور مرا مي خواند،
ليك پاهايم در قير شب است
.رخنه اي نيست در اين تاريكي
:در و ديوار بهم پيوسته
.سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
.نفس آدم ها
سر بسر افسرده است
.روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
.دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
.مي كنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد
.نقش هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود
.طرح هايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود
.ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
.جنبشي نيست در اين خاموشي
:دست ها، پاها در قير شب است
.
دود مي خيزد
دود مي خيزد ز خلوتگاه من
.كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن
.كي به پايان مي رسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر
.خويش را از ساحل افكندم در آب،
ليك از ژرفاي دريا بي خبر
.بر تن ديوارها طرح شكست
.كس دگر رنگي در اين سامان نديد
.از درون دل به تصوير اميد
.تا بدين منزل نهادم پاي را
از در اي كاروان بگسسته ام
.گر چه مي سوزم از اين آتش به جان،
ليك بر اين سوختن دل بسته ام
.تيرگي پا مي كشد از بام ها
:صبح مي خندد به راه شهر من
.دود مي خيزد هنوز از خلوتم
.سپيده
در دور دست
قويي پريده بي گاه از خواب
شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد
.لب هاي جويبار
لبريز موج زمزمه در بستر سپيد
.در هم دويده سايه و روشن
.لغزان ميان خرمن دوده
شبتاب مي فروزد در آذر سپيد
.همپاي رقص نازك ني زار
مرداب مي گشايد چشم تر سپيد
.خطي ز نور روي سياهي است
:گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد
.ديوار سايه ها شده ويران
.دست نگاه در افق دور
كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد
.
مرغ معما
دير زماني است روي شاخة اين بيد
مرغي بنشسته كو به رنگ معماست
.نيست هم آهنگ او صدايي، رنگي
.چون من در اين ديار، تنها، تنهاست
.گر چه درونش هميشه پر ز هياهوست،
مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش
.روزي اگر بشكند سكوت پر از حرف،
بام و در اين سراي مي رود از هوش
.راه فرو بسته گر چه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدايي گوياست
.مي گذرد لحظه ها به چشمش بيدار،
پيكر او ليك سايه ـ روشن رؤياست
.رسته ز بالا و پست بال و پر او
.زندگي دور مانده: موج سرابي
.سايه اش افسرده بر درازي ديوار
.پردة ديوار و سايه: پردة خوابي
.خيره نگاهش به طرح هاي خيالي
.آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نيست
.دارد خاموش اش چو با من پيوند،
چشم نهانش به راه صحبت كس نيست
.ره به درون مي برد حكايت اين مرغ
:آنچه نيايد به دل، خيال فريب است
.دارد با شهرهاي گمشده پيوند
:مرغ معما در اين ديار غريب است
.روشن شب
روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحي از ويرانه هاي دور
.گر به گوش آيد صدايي خشك
:استخوان مرده مي لغزد درون گور
.دير گاهي ماند اجاقم سرد
و چراغم بي نصيب از نور
.خواب دربان را به راهي برد
.بي صدا آمد كسي از در،
در سياهي آتشي افروخت
.بي خبر اما
كه نگاهي در تماشا سوخت
.گر چه مي دانم كه چشمي راه دارد بافسون شب،
ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش
:آتشي روشن درون شب
.سراب
آفتاب است و، بيابان چه فراخ
!نيست در آن نه گياه و نه درخت
.غير آواي غرابان، ديگر
بسته هر بانگي از اين وادي رخت
.در پس پرده اي از گرد و غبار
نقطه اي لرزد از دور سياه
:چشم اگر پيش رود، مي بيند
آدمي هست كه مي پويد راه
.تنش از خستگي افتاده ز كار
.بر سرو رويش بنشسته غبار
.شده از تشنگي اش خشك گلو
.پاي عريانش مجروح ز خار
.هر قدم پيش رود، پاي افق
چشم او بيند دريايي آب
.اندكي راه چو مي پيمايد
مي كند فكر كه مي بيند خواب
.
رو به غروب
ريخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ
.كوه خاموش است
.مي خروشد رود
.مانده دردامن دشت
خرمني رنگ كبود
.سايه آميخته با سايه
.سنگ با سنگ گرفته پيوند
.روز فرسوده به ره مي گذرد
.جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پي يك لبخند
.جغد بر كنگره ها مي خواند
.لاشخورها، سنگين،
از هوا، تك تك، آيند فرود
:لاشه اي مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش،
زير پيشاني او
مانده دو گود كبود
.تيرگي مي آيد
.دشت مي گيرد آرام
.قصة رنگي روز
مي رود رو به تمام
.شاخه ها پژمرده است
.سنگ ها افسرده است
.رود مي نالد
.جغد مي خواند
.غم بياميخته با رنگ غروب
.مي تراود ز لبم قصة سرد
:دلم افسرده در اين تنگ غروب
.غمي غمناك
شب سردي است، و من افسرده
.راه دوري است، و پايي خسته
.تيرگي هست و چراغي مرده
.مي كنم، تنها، از جاده عبور
:دور ماندند زمن آدم ها
.سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غم ها
.فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
.نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است
.هر دم اين بانگ برآرم از دل
:واي، اين شب چقدر تاريك است
!خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است
.ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است
.
خراب
فرسوده پاي خود را چششم به راه دور
تا حرف من پذيرد آخر كه: زندگي
رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود
.دل را به رنج هجر سپردم، ولي چه سود،
پايان شام شكوه ام
صبح عتاب بود
.چشمم نخورد آب از اين عمر پر شكست
:اين خانه را تمامي پي روي آب بود
.پايم خليده خار بيابان
.جز با گلوي خشك نكوبيده ام به راه
.ليكن كسي، ز راه مددكاري،
دستم اگر گرفت، فريب سراب بود
.خوب زمانه رنگ دوامي به خود نديد
:كندي نهفته داشت شب رنج من به دل،
اما به كار روز نشاطم شتاب بود
.آبادي ام ملول شد از صحبت زوال
.بانگ سرور در دلم افسرد، كز نخست
تصوير جغد زيب تن اين خراب بود
.
جان گرفته
از هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب
:مرده اي را جان به رگ ها ريخت،
پاشد از جا در ميان سايه و روشن،
بانگ زد بر من: مرا پنداشتي مرده
و به خاك روزهاي رفته بسپرده؟
ليك پندار تو بيهوده است
:پيكر من مرگ را از خويش مي راند
.سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است
.من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم
.شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم
.با خيالت مي دهم پيوند تصويري
كه قرارت را كند در رنگ خود نابود
.درد را با لذت آميزد،
در تپش هايت فرو ريزد
.نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود
.مرده لب بر بسته بود
.چشم مي لغزيد بر يك سرح شوم
.مي تراويد از تن من درد
.نغمه مي آورد بر مغزم هجوم
.دلسرد
قصه ام ديگر زنگار گرفت
:با نفس هاي شبم پيوندي است
.پرتويي لغزد اگر بر لب او،
گويدم دل: هوس لبخندي است
.خيره چشمانش با من گويد
:كو چراغي كه فروزد دل ما؟
هر كه افسرد به جان، با من گفت
:آتشي كو كه بسوزد دل ما؟
خشت مي افتد از اين ديوار
.رنج بيهوده نگهبانش برد
.دست بايد نرود سوي كلنگ،
سيل اگر آمد آسانش برد
.باد نمناك زمان مي گذرد،
رنگ مي ريزد از پيكر ما
.خانه را نقش فساد است به سقف،
سر نگون خواهد شد بر سر ما
.گاه مي لرزد با روي سكوت
:غول ها سر به زمين مي سايند
.پاي در پيش مبادا بنهيد،
چشم ها در ره شب مي پايند
!درة خاموش
سكوت، بند گسسته است
.كنار دره، درخت شكوه پيكر بيدي
.در آسمان شفق رنگ
عبور ابر سپيدي
.نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش
.نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين
.كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر
.ز خوف درة خاموش
نهفته جنبش پيكر
.به راه مي نگرد سرد، خشك، تلخ، غمين
.چو مار روي تن كوه مي خزد راهي،
به راه، رهگذري
.خيال دره و تنهايي
دواند در رگ او ترس
.كشيده ام چشم به هر گوشه نقش چشمة وهم
:ز هر شكاف تن كوه
خزيده بيرون ماري
.به خشم از پس هر سنگ
كشيده خنجر خاري
.غروب پر زده از كوه
.به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر
.غمي بزرگ، پر از وهم
به صخره سار نشسته است
.درون درة تاريك
سكوت بند گسسته است
.
دنگ
دنگ . . .، دنگ
. . .ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ
.زهر اين فكر كه اين دم گذراست
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من
.لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است
.ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است
.و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است
.دنگ . . .، دنگ
. . .لحظه ها مي گذرد
.آنچه بگذشت، نمي آيد باز
.قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز
.مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است
.تند بر مي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي
:خندة لحظة پنهان شده از چشمانم
.و آنچه بر پيكر اومي ماند
:نقش انگشتانم
.دنگ
. . .فرصتي از كف رفت
.قصه اي گشت تمام
.لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهانيده از انديشة من رشتة حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال
.پرده اي مي گذرد،
پرده اي مي آيد
:مي رود نقش پي نقش دگر،
دنگ مي لغزد بر رنگ
.ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ
:دنگ . . .، دنگ
. . .دنگ
. . .
ناياب
شب ايستاده است
.خيره نگاه او
بر چارچوب پنجرة من
.سر تا به پاي پرسش، اما
انديشناك مانده و خاموش
:شايد
از هيچ سو جواب نيايد
.ديري است مانده يك جسد سرد
در خلوت كبود اتاقم
.هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است،
گويي كه قطعه، قطعة ديگر را
از خويش رانده است
.از ياد رفته در تن او وحدت
.بر چهره اش كه حيرت ماسيده روي آن
سه حفرة كبود كه خالي است
از تابش زمان
.بويي فسادپرور و زهرآلود
تا مرزهاي دور خيالم دويده است
.نقش زوال را
بر هر چه هست، روشن و خوانا كشيده است
.در اضطراب لحظة زنگار خورده اي
كه روزهاي رفته در آن بود ناپديد،
با ناخن اين جسد را
از هم شكافتم،
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پي آن بودم
رنگي نيافتم
.شب ايستاده است
.خيره نگاه او
بر چارچوب پنجرة من
.با جنبش است پيكر او گرم يك جدال
.بسته است نقش بر تن لب هايش
تصوير يك سؤال
.ديوار
زخم شب مي شد كبود
.در بياباني كه من بودم
نه پر مرغي هواي صاف را مي سود
نه صداي پاي من همچون دگر شب ها
ضربه اي بر ضربه مي افزود
.تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا برجاي،
با خود آوردم ز راهي دور
سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه پاي
.ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند
از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست
و ببندد راه را بر حملة غولان
كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست
.روز و شب ها رفت
.من بجا ماندم در اين سو، شسته ديگر دست از كارم
.نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش
نه خيال رفته ها مي داد آزارم
.ليك پندارم، پس ديوار
نقش هاي تيره مي انگيخت
و به رنگ دود
طرح ها از اهرمن مي ريخت
.تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش
بي صدا از پا درآمد پيكر ديوار
:حسرتي با حيرتي آميخت
.
مرگ رنگ
رنگي كنار شب
بي حرف مرده است
.مرغي سياه آمده از راه هاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست
.سر مست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست
.در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشتة هر آهنگ
.تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك
.مرغ سياه آمده از راه هاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ، بي تكان
.لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش
.خوابي شگفت مي دهد آزارش
:گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب
.در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار
.هر دم پي فريبي، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار
.بندي گسسته است
.خوابي شكسته است
.رؤياي سرزمين
افسانة شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است
.بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد
:رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است
.دريا و مرد
تنها، و روي ساحل،
مردي به راه مي گذرد
.نزديك پاي او
دريا، همه صدا
.شب، گيج در تلاطم امواج
.باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خطر را پر رنگ مي كند
.انگار
هي مي زند كه: مرد! كجا مي روي، كجا؟
و مرد مي رود به ره خويش
.و باد سرگردان
هي مي زند دوباره: كجا مي روي؟
و مرد مي رود
.و باد همچنان
. . .امواج، بي امان،
از راه مي رسند
لبريز از غرور تهاجم
.موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب
.دريا، همه صدا
.شب، گيج در تلاطم امواج
.باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و
. . .
نقش
در شبي تاريك
كه صدايي با صدايي در نمي آميخت
و كسي كس را نمي ديد از ره نزديك،
يك نفر از صخره هاي كوه بالا رفت
و به ناخن هاي خون آلود
روي سنگي كند نقشي را و از آن پس نديدش هيچكس ديگر
.شسته باران رنگ خوني را كه از زخم تنش جوشيد و روي صخره ها خشكيد
.از ميان برده است طوفان نقش هايي را
كه بجا ماند از كف پايش
.گر نشان از هر كه پرسي باز
بر نخواهد آمد آوايش
.آن شب
هيچكس از ره نمي آمد
.تا خبر آرد از آن رنگي كه در كار شكفتن بود
.كوه: سنگين، سرگران، خونسرد
.باد مي آمد، ولي خاموش
.ابر پر مي زد، ولي آرام
.ليك آن لحظه كه ناخن هاي دست آشناي راز
رفت تا بر تخته سنگي كار كندن را كند آغاز،
رعد غريد،
كوه را لرزاند
.برق روشن كرد سنگي را كه حك شد روي آن در لحظه اي كوتاه
پيكر نقشي كه بايد جاودان مي ماند
.امشب
باد و باران هر دو مي كوبند
:باد خواهد بر كند از جاي سنگي را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشي را فرو شويد
.هر دو مي كوشند
.مي خروشند
.ليك سنگ بي محابا در ستيغ كوه
مانده بر جا استوار، انگار با زنجير پولادين
.سال ها آن را نفرسوده است
.كوشش هر چيز بيهوده است
.كوه اگر بر خويشتن پيچد،
سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند
و نمي فرسايد آن نقشي كه رويش كند در يك فرصت باريك
يك نفر كز صخره هاي كوه بالا رفت
در شبي تاريك
.سرگذشت
مي خروشد دريا
.هيچكس نيست به ساحل پيدا
.لكه اي نيست به دريا تاريك
كه شود قايق
اگر آيد نزديك
.مانده بر ساحل
قايقي ريخته شب بر سر او،
پيكرش را ز رهي ناروشن
برده در تلخي ادراك فرو
.هيچكس نيست كه آيد از راه
و به آب افكندش
.و در اين وقت كه هر كوهة آب
حرف با گوش نهان مي زندش،
موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما
قصة يك شب طوفاني را
.رفته بود آن شب ماهي گير
تا بگيرد از آب
آنچه پيوندي داشت
.با خيالي در خواب
.صبح آن شب، كه به دريا موجي
تن نمي كوفت به موجي ديگر،
چشم ماهي گيران ديد
قايقي را به ره آب كه داشت
بر لب از حادثة تلخ شب پيش خبر
.پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش
به همان جاي كه هست
در همين لحظة غمناك بجا
و به نزديكي او
مي خروشد دريا
وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز
از شبي طوفاني
داستاني نه دراز
وهم
جهان، آلودة خواب است
.فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش
در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست
و ديوارش فرو مي خواندم در گوش
:ميان اين همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست
!شب از وحشت گرانبار است
.جهان آلودة خواب است و من در وهم خود بيدار
:چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست
در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟
با مرغ پنهان
حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي
!چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟
در كجا هستي نهان اي مرغ
!زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمة ادراك بال و پر؟
هر كجا هستي، بگو با من
.روي جاده نقش پايي نيست از دشمن
.آفتابي شو
!رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر
.مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد
.و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا
.روز خاموش است، آرام است
.از چه ديگر مي كني پروا؟
سرود زهر
مي مكم پستان شب را
وز پي رنگي به افسون تن نيالوده
چشم پر خاكسترش را با نگاه خويش مي كاوم
.از پي نابودي ام، ديري است
زهر مي ريزد به رگ هاي خود اين جادوي بي آزرم
تا كند آلوده با آن شير
پس براي آن كه رد فكر او را گم كند فكرم،
مي كند رفتار با من نرم
.ليك چه غافل
!نقشه هاي او چه بي حاصل
!نبض من هر لحظه مي خندد به پندارش
.او نمي داند كه روييده است
هستي پر بار من در منجلاب زهر
و نمي داند كه من در زهر مي شويم
پيكر هر گريه، هر خنده،
در نم زهر است كرم فكر من زنده،
در زمين زهر مي رويد گياه تلخ شعر من
.
از کتاب زندگي خواب ها
خواب تلخ
ميخواند.
ابري در اتاقم ميگريد.
گلهاي چشم پشيماني ميشكفد.
در تابوت پنجرهام پيكر مشرق ميلود.
مغرب جان ميكند،
ميميرد.
گياه نارنجي خورشيد
در مرداب اتاقم ميرويد كم كم
نپنداريدم در خواب
سايه شاخهاي بشكسته
آهسته خوابم كرد.
اكنون دارم مي شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گلهاي چشم پشيماني را پرپر ميكنم.
و صدا در جاده بي طرح فضا ميرفت.
از مرزي گذشته بود
در پي مرز گمشده ميگشت،
كوهش سنگين نگاهش را بريد.
صدا از خود تهي شد
و به دامن كوه آويخت:
پناهم بده، تنها مرز آشنا، پناهم بده.
و كوه از خوابي سنگين پر بود.
خوابش طرحي رها شده داشت.
صدا زمزمه بيگانگي را بوييد،
برگشت،
فضا را از خود گذر داد
كوه از خواب سنگين پر بود.
ديري گذشت،
خوابش بخار شد.
طنين گمشدهاي به رگهايش وزيد
پناهم بده، تنها مرز آشنا، پناهم بده.
سوزش تلخي به تار و پودش ريخت.
خواب خطاكارش را نفرين فرستاد
و نگاهش را روانه كرد.
انتظاري نوسان داشت.
نگاهي در راه مانده بود
و صدايي در تنهايي مي گريست.
وبر اين شاخههاي شكسته ميگريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.
مگذار از بالش تاريك تنهايي سربردارم
و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم.
سپيديهاي فريب
روي ستونهاي بي سايه رجز ميخوانند.
طلسم شكسته خوابم را بنگر
بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.
او را بگو
تپش جهنمي مست!
او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيدهام.
نوشيدهام كه پيوسته بي آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار
نوري بيرنگ و سبك بر من ميوزيد .
آيا من خود بدين باغ آمده بودم
و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود ؟
هواي باغ از من ميگذشت
و شاخ و برگش در وجودم ميلغزيد.
آيا اين باغ
سايه روحي نبود
كه لحظهاي بر مرداب زندگي خم شده بود؟
ناگهان صدايي باغ را در خود جا داد ،
صدايي كه به هيچ شباهت داشت.
گويي عطري خودش را در آيينه تماشا ميكرد .
هميشه از روزنهاي ناپيدا
اين صدا در تاريكي زندگيام رها شده بود .
سرچشمه صدا گم بود :
من ناگاه آمده بودم
راهي پيموده نشد .
آيا پيش از اين زندگيام فضايي ديگر داشت ؟
ناگهان رنگي دميد :
پيكري روي علفها افتاده بود
انساني كه شباهت دوري با خود داشت .
باغ در ته چشمانش بود
و جا پاي صدا همراه تپشهايش.
زندگياش آهسته بود .
وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود .
وزشي برخاست .
دريچهاي بر خيرگيام گشود :
روشني تندي به باغ آمد ،
باغ ميپژمرد
و من به درون دريچه رها ميشدم.
دري در روشني انتظارم روييد .
خودم را در پس در تنها نهادم
و به دورن رفتم :
اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد .
سايهاي در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد .
پسي من كجا بودم ؟
شايد زندگيام در جاي گمشده اي نوسان داشت
و من انعكاسي بودم
كه بيخودانه همه خلوتها را بهم ميزد
و در پايان همه رؤساها در سايه بهتي فرو ميرفت .
من در پس در تنها مانده بودم .
هميشه خودم را در پس يك در تنها ديدهام .
گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود ،
در گنگي آن ريشه داشت .
آيا زندگيام صدايي بي پاسخ نبود ؟
در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود .
و من در تاريكي خوابم برده بود .
در ته خوابم خودم را پيدا كردم
و اين هشياري خلوت خوابم را آلود .
آيا اين هشياري خطاي تازه من بود ؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
فكري در پي در تنها مانده بود .
پس من كجا بودم ؟
حس كردم جايي به بيداري ميرسم .
همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم :
آيا من سايه گمشده خطايي نبودم ؟
در اتاق بي روزن
انعكاسي نوسان داشت . پس من كجا بودم ؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
بهتي در پس در تنها مانده بود
بي تار و پود
پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد.
مرغي روشن فرود آمد
و لبخند گيج مرا برچيد و پريد.
ابري پيدا شد
و بخار سرشكم را در شتاب شفافش نوشيد .
نسيني برهنه و بي پايان سر كرد
و خطوط چهرهام را آشفت و گذشت.
درختي تابان
پيكرم را در سايه سياهش بلعيد.
طوفاني سر رسيد.
و جاپايم را ربود.
نگاهي به روي نهر خروشان خم شد:
تصويري شكست.
خيالي از هم گسيخت.
زنبوري در خيالم پر زد.
يا جنبش ابري خوابم را شكافت
در بيداري سهمناك
آهنگي دريا نوسان شنيدم، به شكوه لب بستگي يك ريگ
و از كنار زمان برخاستم.
هنگام بزرگ
بر لبانم خاموشي نشانده بود.
در خورشيد چمن ها خزندهاي ديده گشود:
چشمانش بيكراني بركه را نوشيد.
بازي، سايه پروازش را به زمين كشيد
و كبوتري در بارش آفتاب به رؤيا بود.
پهنه چشمانم جولانگاه تو باد، چشم انداز بزرگ!
در اين جوش شگفت انگيز، كو قطره وهم؟
بالها سايه پرواز را گم كرده اند.
گلبرگ سنگيني زنبور را انتظار ميكشد.
به طراوت خاك دست ميكشم.
نمناكي چندشي بر انگشتانم نمينشيند.
به آب روان نزديك ميشوم،
ناپيدايي دو كرانه را زمزمه ميكند.
رمزها چون انار ترك خورده نيمه شكفته اند.
جوانه شور مرا درياب، نو رسته زود آشنا!
درود، اي لحظه شفاف ! در بيكران تو زنبوري پر ميزند
ميروي با موج خاموشي كجا؟
ريشهام از هوشياري خورده آب:
من كجا، خاك فراموشي كجا.
دور بود از سبزهزار رنگها
زورق بستر فراز موج خراب.
پرتوي آيينه را لبريز كرد:
طرح من آلوده شد با آفتاب.
اندکي خم شد فراز شط نور
چشم من در آب ميبيند مرا.
سايه ترسي به ره لغزيد و رفت.
جويباري خواب ميبيند مرا.
در نسيم لغزشي رفتم به راه،
راه، نقش پاي من از ياد برد.
سرگذشت من به لبها ره نيافت:
ريگ باد آوردهاي را باد برد
بياييد از سايه روشن برويم
بر لب شبنم بايستيم، در برگ فرود آييم.
و اگر جا پايي ديديم، مسافر كهن را از پي برويم.
برگرديم، و نهراسيم، در ديوان آن روزگاران نوشابه
جادو سركشيم.
شب بوي ترانه ببوييم چهره خود گم كنيم.
از روزن آن سوها بنگريم، در به نوازش خطر بگشائيم.
خود روي دلهره پرپر كنيم.
نياويزيم نه به بند گريز، نه به دامان پناه.
نشتابيم نه به سوي روشن نزديك، نه به سمت مبهم دور.
عطش را بنشانيم، پس به چشمه رويم.
دم صبح، دشمن را بشناسيم ، و به خورشيد اشاره كنيم.
مانديم در برابر هيچ، خم شديم در برابر هيچ، پس نماز
مادر را نشكنيم.
برخيزيم و دعا كنيم:
لب ما شيار عطر خاموشي باد!
نزديك ما شب بي درد است، دوري كنيم.
كناري ما ريشه بي شوري است، بر كنيم.
آتش را بشويم، نيزار همهمه را خاكستر كنيم.
قطره را بشويم. دريا را در نوسان آييم.
و اين نسيم، بوزيم، و جاودان بوزيم،
و اين خزنده، خم شويم، و بينا خم شويم.
و اين گودال ، فرود آييم، و بي پروا فرود آييم.
برخود خيمه زنيم، سايبان آرامش ما، ماييم.
ما وزش صخرهايم، ما گام شبانهايم.
پروازيم، و چشم به راه پرندهايم.
تراوش آبيم، و در انتظار سبوييم.
در ميوه چيني بي گاه، رؤيا را نارس چيدند، و ترديد
از رسيدگي پوسيد.
بياييد از شورهزار خوب و بد برويم.
چون جويبار آيينه روان باشيم: به درخت، درخت را پاسخ
دهيم.
و دو كران خود را در هر لحظه بيافرينيم، و هر لحظه
رها سازيم.
برويم، برويم، و بيكراني را زمزمه كنيم
روانه
زنبوري پر زد.
در پهنه...
وهم، اين سو، جوياي گلي.
جوياي گلي، آري، بي ساقه گلي در پهنه خواب،
نوشابه آن ...
اندوه ، اندوه نگاه: بيداري چشم، بي برگي دست.
ني. سبدي ميكن، سفري در باغ.
باز آمدهام بسيار، ورده آوردم: تيتاب تهي.
سفري ديگر، اي دوست، و به باغي ديگر.
بدرود.
بدرود، و به همراهت نيروي هراس
سيماي روان، با شبنم افشان تو ميشويم.
پرهايم؟ پرپر شدهام. چشم نويدم، به نگاهي تر شدهام.
اين سو نه، آن سويم.
و در آن سوي نگاه، چيزي را ميبينم. چيزي را ميجويم.
سنگي ميشكنم، رازي با نقش تو مي گويم.
برگ افتاد، نوشم باد: من زنده به اندوهم. ابري رفت،
من كوهم: ميپايم. من بادم: ميپويم.
در دشت دگر، گل افسوسي چو برويد، مي آيم، ميبويم
راهي بود از ما تا گل هيچ.
مرگي در دامنهها، ابري سر كوه، مرغان لب زيست.
ميخوانديم: «بي تو دري بودم به برون، و نگاهي به
كران، و صدايي به كوير».
ميرفتيم، خاك از ما ميترسيد، و زمان بر سر ما
ميباريد
خنديديم: ورطه پريد از خواب، و نهانها آوايي
افشاندند.
ما خاموش، و بيابان نگران، و افق يك رشته نگاه.
بنشستيم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهايي، و
زمينها پر خواب.
خوابيديم، ميگويند: دستي در خوابي گل ميچيد
مسافر
نگاه منتظري حجم وقت را ميديد.
و روي ميز،هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادارك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي ميكرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد ميزد خود را.
مسافر از اتوبوس
پياده شد:
«چه آسمان تميزي!»
و امتداد خيابان غربت او را برد.
غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش ميآمد.
مسافر آمده بود.
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:0
«دلم گرفته،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر ميكردم
و رنگ دامنهها هوش از سرم ميبرد.
خطوط جاده در اندوه دشتها گم بود.
چه درههاي عجيبي!
و اسب، يادت هست،
سپيده بود
و مثل واژه پاكي، سكوت سبز چمنزار را چرا ميكرد.
و بعد، غربت رنگين قريههاي سر راه.
و بعد تونلها.
دلم گرفته،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز،
نه اين قايق خوشبو، كه روي شاخه نارنج ميشود خاموش،
نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل
شب بوست،
نه، هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف.
نميرهاند.
و فكر ميكنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد.»
نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد:
«چه سيبهاي قشنگي!
حيات نشئه تنهايي است.»
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب ميكند مأنوس.
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگيها برد،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
و نوشداروي اندوه؟
صداي خالص اكسير ميدهد اين نوش.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.
چقدر هم تنها!
خيال ميكنم
دچار آن رگ پنهان رنگها هستي.
دچار يعني
عاشق.
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد
چه فكر نازك غمناكي!
و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
نه، وصل ممكن نيست،
هميشه فاصلهاي هست.
اگرچه منحني آب بالش خوبي است سطر بعد
هميشه فاصلهاي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصلههاست.
صداي فاصلههايي كه
غرق ابهامند.
نه،
صداي فاصلههايي كه مثل نقره تميزند.
و با شنيدن يك هيچ ميشوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيههاست.
و او ثانيهها ميروند آن طرف روز .
و او ثانيهها روي نور ميخوابند.
و او و ثانيهها بهترين كتاب جهان را.
به آب ميبخشند.
و خوب ميدانند
كه چي ماهي هرگز.
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شبها، با زورق قديمي اشراق
در آبهاي هدايت روانه ميگردند.
و تا تجلي اعجاب پيش ميرانند.
هواي حرف تو آدم را
عبور ميدهد از كوچه باغهاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!
و باد ميآمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.
«
براي فكر چه ابعاد سادهاي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم.»
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچهاي
نشست:
«هنوز در سفرم.
خيال ميكنم
در آبهاي جهان قايقي است
و من مسافر قايق هزارها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنههاي فصول ميخوانم
و پيش ميرانم .
مرا سفر به كجا ميبرد؟
كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند.
و بند كفش به انگشتهاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جان رسيدن، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟
درنگ خواهي كرد.
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين.
من از كدام طرف ميرسم به يك هدهد؟
و گوش كن، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزد.
چه چيز در همه راه زير گوش تو ميخواند؟
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا ميفشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي؟
سفر دراز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم ميكرد.
و در مصاحبه باد و شيروانيها
اشارهها به سرآغاز هوش بر ميگشت.
در آن دقيقه كه از آن ارتفاع تابستان
به «جاجرود» خروشان نگاه ميكردي،
چه اتفاق افتاد.
كه خواب سبز ترا سارها درو كردند؟
و فصل، فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات، غفلت رنگين يك دقيقه «حوا»ست.
نگاه ميكردي:
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.
نگاه ميكردي،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.
هميشه چيزي، انگار هوشياري خواب،
به نرمي قدم مرگ ميرسد از پشت
و روي شانه ما دست ميگذارد
و ما حرارت انگشتهاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر ميكشيم.
«و نيز» ، يادت هست،
و روي ترعه آرام؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده ميشد
تكان قايق، ذهن ترا تكاني داد:
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست.
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت.
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.
من از مجاورت يك درخت ميآيم
كه روي پوست آن دستهاي ساده غربت
اثر گذاشته بود:
«به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي».
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه ميآيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.
در آن سفر كه لب رودخانه «بابل» ،
به هوش آمدم،
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم، صداي گريه ميآمد
و چند بربط بي تاب
به شاخههاي تر بيد تاب ميخوردند.
و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش «ارمياي نبي» اشاره ميكردند.
و من بلند بلند «كتاب جامعه» ميخواندم.
و چند زارع لبناني
كه زير سدر كهن سالي
نشسته بودند
مركبات درختان خويش را در ذهن
شماره ميكردند.
به خط «لوح حمورابي»
نگاه ميكردند.
مرور ميكردم
سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن ميداد.
و روي خاك سفر شيشههاي خالي مشروب،
شيارهاي غريزه، و سايههاي مجال
كنار هم بودند.
ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه ميآمد.
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن «جت»ها را
نگاه ميكردند
و كودكان پي پرپرچهها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود ميخواندند.
و شاعران بزرگ
به برگهاي مهاجر نماز ميبردند.
و راه دور سفر، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي ميرفت،
به غربت تر يك جوي آب ميپيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ،
سفر مرا به زمينهاي استوايي برد.
و زير سايه آن «بانيان» سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش، و تنها، و سر به زير، و سخت.
من از مصاحبت آفتاب ميآيم،
كجاست سايه؟
ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است.
و بوي چيدن از دست باد ميآيد.
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بيهوشي است.
در اين كشاكش رنگين، كسي چه ميداند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل، ابعاد بي شمار خودش را، نميشناسد.
هنوز برگ ، سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چيزي به آب ميگويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است.
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر ، حضور مبهم رفتار آدميزاد است.
صداي همهمه ميآيد.
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من ميآموزند،
فقط به من،
و من مفسر گنجشكهاي دره گنگم
و گوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده «سرنات» شرح دادهام.
به دوش من بگذار اي سرود صبح «ودا»ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم.
و از تمام درختان زيت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
به اين مسافر تنها، كه از سياحت اطراف «طور» ميآيد
و از حرارت «تكليم» در تب و تاب است.
ولي مكالمه، يك روز، محوخواهد شد
و شاهراه هوا را
شكوه شاهپركهاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد.
براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!
ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر.
كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلكتر اوست.
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغولها
بلند ميشود از خلوت مزارع ينجه.
هنوز تاجر يزدي، كنار «جاده ادويه»
به بوي امتعه هند ميرود از هوش.
و در كرانه «هامون» هنوز ميشنوي:
بدي تمام زمين را فرا گرفت.
هزار سال گذشت.
صداي آب تني كردني به گوش نيامد.
و عكس پيكر دوشيزهاي در آب نيفتاد.
و نيمه راه سفر، روي ساحل «جمنا»
نشسته بودم
و عكس «تاج محل» را در آب
نگاه ميكردم:
دوام مرمري لحظههاي اكسيري و پيشرفتگي حجم زندگي در
مرگ.
ببين، دو بال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند.
جرقههاي عجيبي است در مجاورت دست.
بيا و ظلمت ادارك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است:
حيات ضربه آرامي است
به تخته سنگ «مگار».
و در مسير سفر مرغههاي «باغ نشاط» غبار تجربه را از
نگاه من شستند،
به من سلامت يك سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
به پاس روشني حال،
كنار «تال» نشستم، و گرم زمزمه كردم.
عبور بايد كرد
و هم نورد افقهاي دور بايد شد.
و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.
عبور بايد كرد
و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.
من از كنار تغزل عبور ميكردم
و موسم بركت بود
و زير پاي من ارقام شن لگو ميشد.
زني شنيد،
كنار پنجره آمد نگاه كرد به فصل،
در ابتداي خودش بود.
و دست بدوي او شبنم دقايق را
به نرمي از تن احساس مرگ بر ميچيد.
من ايستادم.
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخير خوابها بودم.
و ضربههاي گياهي عجيب را به تن ذهن
شماره ميكردم:
خيال ميكرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال ميكرديم
ميسان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.
در ابتداي خطير گياهها بوديم.
كه چشم زن به من افتاد:
صداي پاي تو آمد: خيال كردم باد
عبور ميكند از روي پردههاي قديمي.
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
شنيده بودم.
كجاست جشن خطوط؟
نگاه من به تموج، به انتشار تن من.
من از كدام طرف ميرسم به سطح بزرگ؟
و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سطوح عطش كن.
كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
حرارت ذهن اسب ذوب خواهد كرد؟
و در تراكم زيباي دستها، يك روز،
صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.
و در كدام زمين بود.
كه روي هيچ نشستيم.
و در حرارت يك سيب دست ورو شستيم؟
جرقههاي محال از وجود بر ميخاست.
كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و ناپديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟
و در مكالمه جسمها مسير سپيدار
چقدر روشن بود!
كدام راه مرا ميبرد به باغ فواصل؟
عبور بايد كرد.
صداي باد ميآيد، عبور بايد كرد
و من مسافرم، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگها ببريد.
مرا به كودكي شور آبها برسانيد.
و كفشهاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقههاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچههاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور «هيچ» ملايم را
به من نشان بدهيد.»
از روي پلك شب
روز از پاي صنوبرها، تا فراترها ميرفت.
دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه، كه خدا پيدا بود
در بلنديها، ما،دورها گم، سطحها شسته، و نگاه از همه
شب نازكتر.
دستهايت، ساقه سبز پيامي را ميداد به من
و سفاليه انس، با نفسهايت آهسته ترك ميخورد.
و تپشهامان ميريخت به سنگ.
از شرابي ديرين، شن تابستان در رگها
و لعاب مهتاب، روي رفتارت.
تو شگرف ، تورها، و برازنده خاك.
فرصت سبز حيات، به هواي خنك كوهستان ميپيوست.
سايهها بر ميگشت.
و هنوز، در سر راه نسيم،
پونههايي كه تكان ميخورد،
جذبههايي كه بهم ميريخت.
بادي نيست.
مينشينم لب حوض:
گردش ماهيها، روشني، من، گل ، آب.
پاكي خوشه زيست.
مادرم ريحان ميچيند.
نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسيهايي تر.
رستگاري نزديك: لاي گلهاي حياط.
نور در كاسه مس، چه نوازشها ميريزد!
نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين ميآرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز
روزني دارد ديوار زمان، كه از آن، چهره من پيداست.
چيزهايي هست، كه نميدانم.
ميدانم، سبزهاي را بكنم خواهم مرد.
ميروم بالا تا اوج، من پرواز بال و پرم.
راه ميبينم در ظلمت، من پرواز فانوسم.
من پراز نورم و شن.
و پر از دارو درخت .
پرم از راه، از پل، از رود، از موج،
پرم از سايه برگي در آب:
چه درونم تنهاست.
خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد.
در رگها نور خواهم ريخت.
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب
آوردم، سيب سرخ خورشيد.
خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد.
زن زيباي جذامي را، گوشواري ديگر خواهم بخشيد.
كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردي خواهم شد، كوچهها را خواهم گشت، جار
خواهم زد، آي شبنم، شبنم، شبنم.
رهگذاري خواهد گفت: راستي را، شب تاريكي است،
كهكشاني خواهم دادش .
روي پل دختركي بي پاست، دب اكبر را بر گردن او خواهم
آويخت.
هر چه دشنام ، از لبها خواهم برچيد.
هر چه ديوار، از جا خواهم بركند.
رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد بارش لبخند!
ابر را پاره خواهم كرد.
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشيد، دلهارا با
عشق سايههاي را با باد.
و بهم خواهم پيوست، خواب كودك را با زمزمه زنجرهها.
بادبادكها، به هوا خواهم برد.
گلدانها آب خواهم داد.
خواهم آمد، پيش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم
ريخت.
مادياني تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتي در راه ، من مگسهايش را خواهم زد.
خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت.
پاي هر پنجرهاي شعري خواهم خواند،
هر كلاغي را كاجي خواهم داد.
ما را خواهم گفت: چه شكوهي دارد غوك!
آشتي خواهم داد.
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت
وقت لطيف شن
اضلاع فراغت را ميشست.
من با شنهاي
مرطوب عزيمت بازي مي كردم
و خواب سفرهاي منقش ميديدم.
من قاتي آزادي شنها بودم.
من
دلتنگ
بودم.
در باغ
يك سفره مأنوس
پهن
بود
چيزي وسط سفره، شبيه
ادراك منور:
يك خوشه انگور
روي همه شايبه را پوشيد.
تعمير سكوت
گيجم كرد.
ديدم كه درخت، هست.
وقتي كه درخت هست
پيداست كه بايد بود،
بايد بود
و رد روايت را
تا متن سپيد
دنبال
كرد.
اما
اي يأس ملون!
پانيههايي شبيه راز تولد
بدرقه كردند.
كم كم ، در ارتفاع
خيس ملاقات
صومعه نور،
ساخته ميشد.
حادثه از جنس ترس بود.
ترس
وارد تركيب سنگها ميشد.
حنجرهاي در ضخامت خنك باد
غربت يك دوست را
زمزمه ميكرد.
از سر باران
تا ته پاييز
تجربههاي كبوترانه روان بود.
باران وقتي كه ايستاد
منظره اوراق بود.
وسعت مرطوب
از نفس افتاد.
قوس قزح در دهان حوصله ما
آب شد
در يك خواب عجيب
رو به سمت كلمات
باز خواهد شد.
باد چيزي خواهدگفت.
سيب خواهد افتاد،
روي اوصاف زمين خواهد غلتيد،
تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت.
سقف يك وهم فرو خواهد ريخت.
چشم
هوش محزون نباتي را خواهد ديد.
پيچكي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد.
راز، سر خواهد رفت.
ريشه زهد زمان خواهد پوسيد
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد،
باطن آينه خواهد فهميد.
امشب
ساقه معني را
وزش دوست تكان خواهد داد،
بهت پرپر خواهد شد.
تا ته شب ، يك حشره
قسمت خرم تنهايي را
تجربه خواهد كرد.
داخل واژه صبح
صبح خواهد شد.
عكس گنجشك افتاد در آبهاي رفاقت.
فصل پرپر شد از روي ديوار در امتداد غريزه
باد ميآمد از سمت زنبيل سبز كرامت.
شاخه مو به انگور . مبتلا بود.
كودك آمد.
جيبهايش پر از شور چيدن.
(اي بهار جسارت!
امتداد تو در سايه كاجهاي تأمل
پاك شد.)
كودك از پشت الفاظ
تا علفهاي نرم تمايل دويد،
رفت تا ماهيان هميشه.
روي پاشويه حوض
خون كودك پر از فلس تنهايي زندگي شد.
بعد، خاري
پاي او را خراشيد.
سوزش جسم روي علفها فنا شد.
(اي مصب سلامت!
شور تن در تو شيرين فرو مينشيند.)
جيك جيك پريروز گنجشكهاي حياط
روي پيشاني فكر او ريخت.
جوي آبي كه از پاي شكشادها تا تخيل روان بود
جهل مطلوب تن را به همراه ميبرد.
كودك ار سهم شاداب خود دور ميشد.
زير باران تعميدي فصل
حرمت رشد
از سر شاخههاي هلو روي پيراهنش ريخت.
در مسير غم صورتي رنگ اشيا
ريگهاي فراغت هنوز
برق ميزد.
پشت تبخير تدريجي موهبتها
شكل پرپرچهها محو ميشد.
كودك ار باطن حزن پرسيد:
تا غروب عوسك چه اندازه راه است؟
هجرت برگي از شاخه، او را تكان داد.
پشت گلهاي ديگر
صورتش كوچ مي كرد.
(صبحگاهي در آن روزهاي تماشا
كوچ بازيچهها را
زير شمشاداي جنوبي شنيدم.
بعد، در زير گرما
مشتم از كاهش حجم انگور پر شد.
بعد، بيماري آب در حوضهاي قديمي
فكرهاي مرا تا ملالت كشانيد.
بعدها، در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گلها رسيد.
گرته دلپذير تغافل
روي شنهاي محسوس خاموش ميشد.
من
روبرو ميشدم با عروج درخت،
با شيوع پر يك كلاغ بهاره،
با افول وزغ در سجاياي ناروشن آب،
با صميمت گيج فواره حوض.
با طلوع تر سطل از پشت ابهام يك چاه.)
كودك آمد ميان هياهوي ارقام.
(اي بهشت پريشاني پاك پيش از تناسب!
خسي حسرت، پي رخت آن روزها ميشتابم.)
كودك از پلههاي خطا رفت بالا.
ارتعاشي به سطح فراغت دويد.
وزن لبخند ادارك كم شد

